X
تبلیغات
زولا
زندگی جاری ست ...
دست تو فانوس شبه، جادوئی از آغوش ماه از واژه ها طرحی بکش، با هر اشاره هر نگاه
آرشیو
دوشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1385
من 85 و قبلترش رو، تو 85 تموم می کنم!

سلام

 

ماهی قرمزمون رو انداختیم تو تنگ، الهه هم که سبزه کاشته، بقیه هفت سین مون هم تو راهه.

خونه مون رو هم که تکوندیم.

داریم آماده می شیم برای 86.

 

- مادر بزرگ.

 

- جشن ِ تولد ِ مرگ.

 

- آخرین پنجشنبه ی سال.

 

- بازی نگاه ...

 

و  ...

 

{

فرار نمی کنم، از خودم فرار نمی کنم. از وبلاگ ام هم (که یه تیکه از من بی نقاب (یا شاید کم نقاب) ام ) فرار نمی کنم. ولی می خوام برم ... باید برم.

کاظم می گه مد شده، وبلاگ بنویسیم و بعد تعطیلش کنیم. :)

من به خاطر مد، آخرین پست ام رو نمی دم، چون زندگی هنوز جاریه ...

 

به هر حال الان آخرین پست رو گذاشتم تو فر، تا مغز پخت بشه :) (یه تیکه هایی هم که زودتر پخته رو گذاشتم اون بالا؛) هر وقت آماده شد، می ذارمش همین جا. (۲ ساعت قبل سال تحویل آماده شد و گذاشتمش پایین.)

 

آرش : دوست داشتم برام کار می کردی. من مثل تو کم دارم، ندارم. اینم کنایه نمی زنم. طلا باشه برا بعد.

سیامک : نه! اون از همه چی مهم تره؛ تا حل نشه، صاف نمی شه. ببین آرش خان؛ آقا آرش من تا اون نشم، این نمی شم.

...

سیامک : عشق اگه ناموس بشه عشقه.

آرش : ببین! ناموس هم عین چراغ نگاریه، دوره َش تمومه.

سیامک : پس هیچ وقت دور و بر چراغ نگاری من نپلک، چون هنوز یه چیزهایی هست که قدیمه. می کشمت قدیمیه، ولی من می کشمت.

آرش : اگه من هنوز عاشق طلا باشم چی؟

سیامک : زرگرا هم عاشق طلا ن. ببین اومدم باهات سر راست صحبت کنم، ولی 30 جات پنچره.

آرش : برو، کار ما داره می رسه به لات بازی. من اهل کشتن برا عشق نیستم.

سیامک : من تا آخر این بازی رو رفتم. هم ازش نئشه شدم، هم ازش پول در آوردم. با جیب بابامو گردنبند دزدی ننه م نئشه نشدم. می دونی آدمایی مثل تو دوست دارن به همه چی تو این دنیا گیر بدن، به عشق گیر بدن، تو هر پیچی بپیچن ... تو نئشه گی رو با ماشین بابات رفتی، من خماری رو پیاده رفتم.

...

بخشی از دیالوگ های گفتگوی آرش و سیامک در رستوران - از رئیس، فیلم ِ مسعود کیمیایی

}

 

سه شنبه : 28 آذر 1385

23:30 همه بالای سر مادربزرگ بودیم ...

(من احساس می کردم حضرت عزرائیل اومده، یه گوشه از اتاق وایستاده و منتظر تا وداع ما با مادر تموم بشه و ...)

 

چهارشنبه : 29 آذر 1385

00:11 مادربزرگ از میان ما رفت ...

.

.

.

00:50 دوش گرفتم.

01:10 راضیه خاله (خواهر مادربزرگ) و شوکت دختر خاله با حاج احمد اومده بودن. خاله و دختر خاله قرآن می خوانند و نوار قرآن هم در پذیرایی پخش می شد.

01:30 خوابیدیم.

05:30 ساعت 20 دقیقه زنگ زد، تا نوید (پسرعمه) پاشه بره نون بخره.

06:30 صبحانه مختصری خوردیم.

07:30 نادر خان که یکی از دوستان خانوادگی ست، اولین نفری بود که اومد. (عمه ها 3-4 از روز قبل اومده بودن و عمو ها هم حضور داشتند.)

08:45 قریب به 30-40 نفر از فامیل اومده بودن که الگانس آمد ...

09:00 مادر بزرگ در همان اتاقی بود که 8 سال پیش پدربزرگ در آنجا فوت کرده بود ... لا اله الا الله ... مادر بزرگ تا سر کوچه تشییع شد.

(

- پسرعمه فرشاد با لهجه ی ترکی  لا اله الا الله های اول را بلند می گفت و لا اله الا الله دوم را جمعیت می گفتن و من داشتم فکر می کردم بودن فرشاد (که صداش خیلی خوبه و آواز و موسیقی سنتی رو به صورت حرفه ای دنبال می کنه) چقدر اینجا لازمه.

- وقتی داشتیم به انتهای کوچه می رسیدیم، آقای میانسالی که موهایش وسط سرش ریخته بود و دستش پر بود از وسایل سالاد و میوه (هویج، کاهو، گوجه فرنگی و ...) اومد و یه جوری خودش رو لای ما که زیر تابوت بودیم جا کرد و تا سر کوچه آمد. آخر کار هم به پدرم تسلیت گفت و رفت.

- علی آقا، بقال محل هم اومد، قدم های آخر را بود و به نوروز عمو (که همیشه از اون خرید می کنه،) تسلیت گفت.

)

09:20 پدر و آقا نادر زودتر از بقیه با ماشین رفتن بهشت زهرا. (آینه بغل سمت راننده، رو یکی موقعی که مشغول تشییع جنازه بودیم، زده بود، از جا کنده بود.)

09:25 احمد خان زنگ زد و تسلیت گفت.

09:30 اتوبوس شرکت واحد اومد تا همه فامیل رو ببره بهشت زهرا.

10:00 اس ام اس های دوستان که هر کدوم یه جور ابراز همدردی می کردن و تسلیت می گفتن، می رسید.

10:40 رسیدیم بهشت زهرا.

10:45 از اتوبوس پیاده شدیم. خانومی سر جنازه ی مادرش که داشتن براش نماز می خوندن، داشت خودش رو می کشت.

10:50 خیلی از فامیل ها و دوستان خانوادگی هم مستقیما اومده بودن بهشت زهرا.

11:00 جلوی غسال خونه منتظر بودیم. خانم ها و آقایونی که به سر حد جنون رسیده بودن. (و مخصوصا خانوم هایی که تو غسال خونه رفته بود ...) خدای بزرگ به همه صبر عنایت کند؛ الهی آمین

11:15 حاج آقا اومد و نماز خوند.

(خیلی جالبه، سیستم کامپیوتریه دیگه، همون اول که پدر رفته بود برای انجام کارهای اداری، همه آیتم های لازم رو باهاش هماهنگ کرده بودن و پول همه چیز رو گرفته بودن و چند تا فیش داده بودن دستش. (از هزینه آمبولانس بگیر تا حاج آقایی که نماز میت می خونه. – ظاهرا 8 سال پیش هم (زمان فوت پدربزرگ) هم همین طوری بوده.)

11:20 از جایی که نماز می خونن تا آمبولانسی که جنازه رو به قطعه ی مربوطه می بره، مجدد تشییع صورت گرفت.

(خانم ها مستقیم رفتن سوار اتوبوس شدن، اما عمه ها و راضیه خاله (که خیلی سخت راه می ره) این مسیر رو هم اومدن.)

 11:35 با ذکر مصیبت مداح مراسم تدفین شروع شد، ... از نا محرم ها خواست از قبر فاصله بگیرن. پدر، مادربزرگ رو تو قبر گذاشت، اعمال رو انجام داد، (عزیز عمو، نوروز عمو، عمه ها، مادرم  و زن عمو دور قبر بودند.) سنگ لحد ها چیده شده، قبرکن از گِلی که درست کرده بود، رو سنگ ها ریخت. پدر، عمو ها، پسرعمه ها و من با بیل خاک ریختیم.

خانوم ها اومدن قرآن خوندن. بعد هم آقایون اومدن فاتحه خوندن. و ...

12:10 همه سوار اتوبوس شدن. من و مامان سوار ماشین خودمون شدیم. نادر خان هم که اومدنی با پدر اومده بود، جلو نشست، خیلی خوش صحبته، از مرحوم پدرش تا مادرش (که اون موقع برای دیدن دخترش رفته بود کانادا) حرف زد.

13:10 رسیدیم تالار ارکیده برای صرف ناهار.

14:40 اومدیم خونه، خانوم ها رفتن طبقه پایین، بعضی از آقایون خداحافظی کردن و رفتن، بعضی شون هم اومدن بالا چند دقیقه ای نشستن، پذیرایی شدن و بعد یک ساعت تقریبا همه آقایون رفتن.

15:30 من و پدر و آقا نادر رفتیم برای چاپ اعلامیه، پارچه نویسی و هماهنگی مسجد.

15:45 متن اعلامیه تموم شد، پدر و نادر خان رفتن و من موندم تا کار تایپ شه و چاپ و تحویل بگیرم.

(مونده بودیم شعر بالای اعلامیه رو چی بزنیم، از اون اشعار آماده هم خوشمون نیومد، یه آقایی اومده بود یه کار بده برا کپی، سلام کرد تسلیت گفت و تا فهمید مرحوم، مادر بوده، 2 بیت شعر خوند. همون رو زدیم تو اعلامیه.)

16:00 رفتم پارچه نویسی، یه متنی نوشتم و دادم بنویسه، گفت 8 شب آماده می شه، بیا تحویل بگیر.

16:30 با اعلامیه برگشتم خونه. نماز خوندم.

17:30 اجاق و دیگ رو گذاشتم تو حیاط و موندم تا به عمه و مامان تو آبکش کردن پلو کمک کنم.

18:30 اومدم طبقه بالا، 4-5 تا مهمان داشتیم. نشستم و چند تا چای خوردم.

19:30 رفتم برای تحویل گرفتن پارچه، طرف گفت هوا سرده خشک نشده، 8.5 بیا. رفتم دکه روزنامه فروشی روزنامه دیدم و ...

21:00 رسیدم خونه. مهمون ها اومده بودن و داشتن شام می خوردن، تو سفره جا نبود، من و نوید مونده بودیم بی شام.

21:45 مشغول جمع کردن سفره بود م که یکی گفت سلام علیرضا! دیدم آقا جون از اردبیل اومده، رفتم ماچش کردم. بعد تو آشپزخونه شام خوردیم.

22:00 شروع کردیم چای دادن به مهمون ها. 2 سری چای دادیم. (از دم کردن چای تا گرفتن جلو مهمون و شستن استکان با ما 3 نفر بود.)

22:15 مداح اومد، 30-40 دقیقه ای ترکی خوند، بعدش یه سری چای دادیم. مداح رفت پایین برای مجلس زنانه پایین هم خوند.

23:15 مهمان ها یواش یواش رفتن. یه سینی چای اضافه اومده بود، خودمون خوردیم. (فکر کنم 5-6 تایی خودم خوردم.)

23:30 با آقاجون رفتیم پایین، مامان جون رو هم دیدم. با آقا جون و مامان جون و پدر و مادر و 3 تا آبجی هام 30-40 پایین حرف زدیم.

00:00 اومدم بالا، 1 ساعتی ظرف شستیم. (ظرف های شام) و بعدش خوابیدم ...

 

(ظاهرا تا همین جا هم خیلی طولانی شد، 3-4 روز بعدش بماند ...)

 

مادربزرگ از میان ما رفت ... خدا رحمتش کنه.

و در ثانیه ثانیه ی زندگی ما حکمت خدا جاریه ...

 

هوای حوّا

 

دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
پاشنه­ی کفش فرار رو ور کشید
آستین همت رو بالا زد و رفت
دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
پاشنه­ی کفش فرار رو ور کشید
آستین همت رو بالا زد و رفت

یه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شیشه­ی فردا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره کرد
نامه­ی فرداها رو تا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت
به سرش هوای حوا زد و رفت

دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
زنده ها خیلی براش کهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

هوای تازه دلش می­خواست ولی
آخرش توی غبارا زد و رفت
دنبال کلید خوشبختی می­گشت
خودش هم قفلی رو قفلا زد و رفت
یه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شیشه­ی فردا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره کرد
نامه­ی فرداها رو تا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت
به سرش هوای حوا زد و رفت

 

ترانه سرا : محمد علی بهمنی – با اجرای ناصر عبداللهی

 

فکر کنم زمستون 84 بود، تو تاکسی پشت ترافیک پل گیشا بودم. یه پیکان سفید بود و من هم عقب نشسته بودم. شیشه ها ی ماشین عرق کرده بود. بیرون بارون می بارید و تو ماشین حسابی گرم بود. رادیو هم روشن بود، داشت یه ترانه پخش می کرد :

دل من یه روز به دریا زد و رفت

پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

...

جالب این جاست که کار رو هم معرفی نکرد. من حدس می زدم از کارهای ناصر عبداللهی باشه. رفتم iransong.com و دیدم بله! یکی از ترانه های آلبوم هوای حوا ست. چند روز بعدش رفتم انقلاب این آلبوم رو بخرم، گفتن فقط کاستش هست و سی دی اش منتشر نشده. (من هم که کاست بخر نیستم.)

 

فکر کنم 1 دی ماه 85 بود، تو شلوغی های مراسم مادربزرگ که دیدم تلویزیون داره همین ترانه هوای حوا رو پخش می کنه ... ناصر عبداللهی فوت کرده بود. (دوستت دارم ِ ناصر خان جز آلبوم های خاطره انگیز برای منه، 6 سال پیش کاستش رو خریدم و 2-3 ماهی با اون ضبط قدیمی گنده مون فقط همین آلبوم رو گوش می دادم.)

 

ماه قبل رفته بودم انقلاب چند تا آلبوم بخرم، دیدم هوای حوا هم ظاهرا بعد فوت ناصریا، به صورت سی دی هم منتشر شده !!!

(هول شدم و ) گفتم یه دونه هم آدم و حوای ناصر عبداللهی رو بده :)

 

 

سال قبل 29 اسفند با این ترانه از خواب بیدار شدم : (خواهرم ضبط رو روشن کرده بود و داشت موسیقی گوش می کرد)

 

من امشب می میرم

 

یه عاشق     بی قایق    تو دریا
چشماشو     می بنده    تو رویا
من عاشق    بی قایق    تو دریا می میرم

چشمامو      می بندم    بی رویا می میرم


می رم و می میرم آسوده می شم از عشق / می رم و می میرم
جشن تولد مرگمو برای تو / زیر آب می گیرم

یه زیبا    نگاهش به موجا
یه عاشق    بی ساحل    تو دریا

پری های دریا ! من امشب می میرم
از عشق یه زیبا من امشب می میرم

 

می رم و می میرم آسوده می شم از عشق / می رم و می میرم
جشن تولد مرگمو برای تو / زیر آب می گیرم


یه عاشق ...

من عاشق    بی قایق    تو دریا
چشمامو      می بندم    بی رویا

یه زیبا نگاشو چه آروم به موجا می دوزه
یه عاشق بی ساحل    چه تنها    تو دریا    می سوزه


می رم و می میرم آسوده می شم از عشق / می رم و می میرم
جشن تولد مرگمو برای تو / زیر آب می گیرم

 

شاعر : فرید احمدی - از آلبوم 85 بنیامین بهادری

 

آخرین پنجشنبه ی سال قبل با شمیم و شاهین رفتیم تئاتر "عادلها" رو دیدم، که فوق العاد هم زیبا بود. امسال هم می خواستیم بریم تئاتر. سه شنبه بود که شمیم گفت از تئاتر هایی که روی صحنه هستن هچ کدوم رو دوست نداره. من گفتم بذار ببینم اگه فیلم خوبی بود، زنگ می زنم بریم سینما. (اخراجی ها، شب به خیر فرمانده، جایی در دور دست، رویای خیس فیلم های فلسطین و آفریقا و استقلال و عصر جدید بودن.) پس سینما هم نرفتیم.

بعد شام، فیلم میم مثل مادر رو با خانواده تماشا کردم.

بعد اومدم بالا و The Departed رو دیدم. تا 2:30 طول کشید. عجب فیلمی بود. (جمعه هم نشستم پرونده 20 صفحه ای مجله فیلم رو که برای این فیلم نوشته بودن رو خوندم. واقعا پرونده ی بی نظیری بود. (البته برای یک فیلم خارجی) )

 

و بازی نگاه ... (که نا نوشته شد و به بایشگاه نانوشته ها پیوست. )

 

کمتر از 2 ساعت به سال تحویل مونده، هر چی آرزوی خوبه مال شما دوستان خوبم ...

و یک تبریک عید که از کارهای خانم برزوئی ست، پایان ما ست ...

 

به سبزه ی نگاهت روبان قلب و بستم

با شمع و تنگِ ماهی منتظرت نشستم

دوباره روی شیشه بارون نشسته تک تک

خوشرو تر از چکاوک عید تو هم مبارک

 

خداحافظ

 


سه‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1385
باورم نیست نگاه تو و این خاموشی

 

 

هر عشقی می میرد

خاموشی می گیرد

عشق تو نمی میرد

باور کن بعد از تو

دیگری در قلبم

جایت را نمی گیرد


یکشنبه 17 دی‌ماه سال 1385
میم مثل مادر

 

کاشکی رو طاقچه ی دلت آینه و شمعدون می شدم
تو دشت ابری چشات یه قطره بارون می شدم

کاشکی می شد یه دشت گل برات لالایی بخونم
یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بنشونم

لالایی؛ لالایی لالالا

بخواب که می خوام تو چشات ستاره ها مو بشمارم
پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم

دنیا اگه خوب اگه بد٬ با تو برام دیدنیه
باغ گلای اطلسی٬ با تو برام چیدنیه

مادر ...

کاشکی می شد بهت بگم؛ چقدر صدات رو دوست دارم
لالایی هات و دوست دارم؛ بغض صدات رو دوست دارم

مادر ...

 

ترانه ی فیلم میم مثل مادر

 

سلام

 

کی می تونه عیدی از این خوشگل تر بهتون بده ؟

این پست از اون هایی بود که خودش اومد ...

 

این فایل صوتی ترانه است که از روی این تیزر ویدئویی پیاده کردم.

تشکر از کاوه دایی زاده ی عزیز که متن این ترانه رو از وبلاگش ور داشتم،

و تشکر از منصور حاج امینی که این تیزر ویدئویی رو به دستم رسوند.

 

بیان زیبایی، زیبا ست ... تکرار زیبایی هم زیبا ست ...

و چه زیبایی بالاتر از مادر داریم، که من بخوام تکرارش کنم ؟

 

مادر، مادر، مادر ...

 


یکشنبه 3 دی‌ماه سال 1385
آقای کیمیایی

 

قسمت هایی از فیلم آقای کیمیایی (فیلمی از امیر قادری) :

 

من که جایی ندارم برم، من یه ستون دارم می رم پشتش قایم می شم.

ولی سی تا آینه دور من چیده شده، که من اصلا؛ چیزی برای مخفی کردن ندارم.

من خیلی گنده باشم، یه تیکه ابرم.

 ...

 

 

 

فایل آنونس فیلم را از اینجا دانلود کنید.

 

منبع : www.cinemaema.com

 


یکشنبه 26 آذر‌ماه سال 1385
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست ...

 

سلام

 

تولد وبلاگ ام مبارک باشه :)

 

2-3 هفته پیش امین اومد و یه تیکه کد به قالب وبلاگ من اضافه کرد، که تبلیغات بلاگ اسکای رو حذف می کنه. (: نیش)

 

تو فکر راه انداختن یک وبلاگ واقعی ام. یه جایی که هر روز توش بنویسم. از وقتی با صمدخان صحبت کردم به این فکر افتادم و با خوندن مطلب آقای ابطحی در مورد چهارساله شدن وبلاگش تصمیمم قطعی تر شد. (مقدماتش هم تقریبا است، بزودی شروع می کنم.)

 

تو تموم گفته هامو چه صبورانه شنیدی

اما حرفی که نگام گفت هرگز و هرگز ندیدی

پر کشیدی پر کشیدی برای همیشه رفتی

حرف آخرم به جا موند وقتی پشت شیشه رفتی

 

دیروز نرفتم دانشگاه، این محمد (که کل زندگی آکادمیک ما باهمه) ورداشته SMS زده  :

وقتی که از تو دورم یک ساله هر یه روز ام

شمع شبستون می شم آروم آروم می سوزم

(فیلم یم ها ... )

 

هفته پیش ساعت 8 شب از انقلاب سوار تاکسی شدم که برگردم خونه. یه پیکان سبز قراضه! (تازه بعد از نیم ساعت لرزیدن همین هم به زور گیرم اومد،) بالای ضبط، جا سیگاری هست که معمولا هر کس یه چیزی روش می چسبونه. این دوستمون یه بیت شعر از اون اشعار پشت کامیون های جاده ای زده بود :

اگه چشمات بگن آره

هیچکدوم کاری نداره 

یکی از علاقه هام همین مسیر انقلاب – آریاشهر هست، که دوست دارم تو شبهای سرد با ماشین های خطی طی کنم.

 

خزون هم داره می ره نمود برگی رو درختا

من هنوز منتظرم توی جاده تک و تنها

دیگه بارون نمی باره توی جاده پر برفه

به خدای آسمونا عشقت از یادم نرفته

 

حامد از اون رفقای اهل دله. 10 روز پیش رفته بودم پیشش، داشت شدید کار می کرد و حال می کرد. آلبوم قاصدک که توش حضرت اخوان ثالث شعرهای خودش رو دکلمه کرده، داشت گوش می داد. نشستم پیشش و با هم 2-3 تا شعر گوش دادیم و چقدر خوش گذشت. یکی از اون اشعار باغ من (باغ بی برگی) بود :

 

باغ من

 

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر، با آن پوستین سردِ نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنها ست،
با سکوت پاک غمناکش.


ساز او باران، سرودش باد،
جامه اش شولای عریانی ست؛
ور جز اینش جامه ای باید،
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد.


گو برُوید، یا نروید، هر چه در هر جا که خواهد، یا نمی خواهد،
باغبان و رهگذاری نیست؛
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست .


گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد،
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید؛
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید.

باغ بی برگی،
خنده اش خونی ست اشک آمیز،
جاودان بر اسب یال افشان زردش، می چمد در آن
پادشاه فصلها، پائیز

 

مهدی اخوان ثالث

تهران – خرداد 1335

 

امروز، روز خوبی برای مُردن نیست.

سه هفته پیش مادربزرگ مامان ام فوت کرد، مامان ام هم برای روز 5 شنبه بلیط گرفت، تا دو – سه روزی تو مراسم ها شرکت کنه. صبح 5 شنبه من امتحان داشتم بیدار شدم صبحونه خوردم و با مامان خداحافظی کردم و راه افتادم. (مادر پروازش ساعت 10:30 بود، قرار بود نیم ساعت بعد من راه بیوفته.)

تا پام و گذاشتم تو کوچه این جمله یهو پرید تو ذهنم : "امروز روز خوبی برای مردن نیست." جمله ی آخر فیلم Flatliners. فیلم خیلی عجیبیه. و آدم با دیدن همون چند دقیقه اولش جادو می شه، اولین دیالوگ فیلمش هم اینه : امروز، روز خوبی برای مردن ِ

 

حالا که حرف به مرگ کشید، یک جمله قصار از پدربزرگ مرحومم حاج رضا بگم : "من فقط روز مرگم رو نمی دونم." (یعنی همه چیز تو این دنیا رو می دونم جز روز مرگم.)

 

تو رو خدا جابجایی های منو در نظر بگیرید :

اول چای دم کردم. (روی شعله بزرگه، رو شعله کوچیکه داشت خورشت پخته می شد،) بعد رفتم طبقه بالا کتاب جای خالی سلوچ رو آوردم. رفتم آشپزخونه ببینیم وضعیت چای چطوره؟ (چون رو شعله بزرگه بود عیار دستم نبود و می ترسیدم بجوشه.)بعد اومدم شروع کردم به تایپ کردن، بعد دوباره رفتم چای رو نگاه کردم، دوباره اومدم نوشتن رو ادامه دادم، بعد دوباره رفتم چای رو نگاه کردم، 1 دقیقه مونده بود دم بکشه، سماور رو زدم جوش که گرم تر شه. رفتم اتاق الهه بپرسم چای می خوره یا نه؟ که داشت شدیدا باغ مظفر رو می دید و بدون این که بفهمه چی می گم گفت نه! رفتم چای رو از رو اجاق برداشتم، چای ریختم و اومدم ادامه دادم، چای اول رو خوردم، بعد دوباره دلم چای خواست! (گلوم شدید درد می کنه و یه چای داغ واقعا آرومش می کنه.) رفتم چای دوم رو ریختم و اومدم ...

 

جای خالی سلوچ؛ صفحه ی 202 :

"از این بود شاید که مرگان جا به جا، در فاصله ی کار تا کار بشکن می زد و گاه شلنگ می انداخت و چون نو عروسی شنگول، با دخترش شوخی می کرد. همین بود شاید که مرگان را وا می داشت در لای کارش آواز بخواند، و در آوازش بیت های عاشقانه ی نجما را بی پروا واگویه کند. عشق مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن، عاشق بودن بدهد؟ گاه عشق گم است؛ اما هست، هست، چون نیست. عشق مگر چیست؟ آن چه که پیدا ست؟ نه، عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست. معرفت است. عشق از آن رو هست، که نیست. پیدا نیست و حس می شود. می شوراند. منقلب می کند. به رقص و شلنگ اندازی وا می دارد. می گریاند. می چزاند. می کوباند و می دواند. دیوانه به صحرا.

گاه آدم، خود آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو عشق می جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی. بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده. شاید نخواهی هم. شاید هم بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی. عشق، گاهی همان یاد کمرنگ سلوچ است و دست های به گل آلوده ی تو که دیواری را سفید می کنند. عشق خود مرگان است! پیدا و ناپیداست، عشق. گاه تو را به شوق می جنباند. و گاه به درد در چاهیت فرو می کشد. حالا سلوچ کجاست؟ این چاهی ست که تو در آن فرو کشیده می شوی؛ چاهی که مرگان در آن فرو کشیده می شود. سلوچ کجاست؟"

 

بخشی از متن کتاب جای خالی سلوچ – نوشته ی محمود دولت آبادی (این کتاب رو احمد خان بهم معرفی کرده. هنوز 70 صفحه ی آخرش مونده نمی تونم اظهار نظر قطعی بکنم، ولی تا اینجاش ویران کننده بود. چه قلمی داره محمود دولت آبادی! یه تیکه از این کتاب رو تو تابستون داشتم می خوندم و تو کتاب زمستون بود. واقعا سردم شده بود، موقع خواب لحاف کشیدم خوابیدم.)

 

یه شعر دیگه از آلبوم "قاصدک" حضرت اخوان ثالث

زمستان

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست مَحبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بی رنگ بی رنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نُه توی مرگ اندود، پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلت های بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلودهِ مهر و ماه
زمستان است

 

مهدی اخوان ثالث

 

من اگه بخوام این طوری ادامه بدم باید همه ی این آلبوم رو بنویسم، اشعار حضرت اخوان که به غایت زیبا ست، حالا فرض کنید که با صدای ناز خودشون هم بشنویم ...

 

خودمو پشت سر تو توی این جاده کشیدم

ردتُ نمی گرفتم، به خودم نمی رسیدم

 

اینو دیشب نوشتم :

منتظرم، منتظر روز نیامدنی، روزی که تو بیایی.

لحظه ای که امروز هم خوابش را دیدم.

... تو کجایی؟

 

آن شرلی با موهای قرمز یکی از بهترین کارتون هایی بود که تو عمرم دیده بودم. و ملودی آغازین این کارتون چقدر زیباست؟ خدا می داند. (حجمش زیاد از خونه نمی تونم آپلودش کنم، به زودی از دانشگاه آپلودش می کنم.)

و در این ملودی زندگی موج می زند و هنوز برایم تداعی کننده ی این جمله است که : زندگی جاری ست ...

 

 


یکشنبه 21 آبان‌ماه سال 1385
میم مثل ...

 


یکشنبه 30 مهر‌ماه سال 1385
همایون شجریان

 

سلام

 

هیچکدام از کارهای همایون متوسط یا ضعیف نبوده، آثارش همیشه در یک سطح بوده و در همان سطح خواهد ماند ... همایون شجریان، همیشه در اوج است.

 

با نسیم وصل شروع شد،

نسیم وصل به افسردگان چه خواهد کرد

این مصرع یک استثنا دارد ... "نسیم وصل" همایون شجریان. در سالروز تولد 28 سالگی.

 

و ناگزیر از ادامه یافتن بود، زیرا

چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل

بباید چاره ای کردن کنون این ناشکیبا را

کامکارها آمدند، سازها را کوک کردند و نواختند، آوای ناشکیبایی را ... این بار هم 31 اردیبهشت.

 

شوق دوست امانش را برید،

مرا به عشق تو اندیشه از ملامت نیست

تاب آمدن بهار را نیاورد ... در اسفند 83 به دنیا آمد و بهار دلمان شد.

 

ماه مهر شد، علی قمصری تمام سازهای تار دار را آورد، از سه تار تا گیتار. و نقش خیال را زد ... همایون خواند ... حاصل شد بداعت و طراوتی در موسیقی ایرانی.

وه که جدا نمی شود نقش تو از خیال من

 

ماهها از پی هم دویدند و دوباره مهر ماه شد. محمد جواد ضرابیان سنت آهنگسازی یک در میان آثار همایون رو حفظ کرد و "با ستاره ها" را ساخت.

... و این بار همایون عاشقانه خواند ... اشعار ستارگان را ... سایه، فریدون مشیری، مرحوم حسین منزوی و ...

و در عید فطر، عیدانه ای ماندگار داد ... به ایرانیان.

 

با ستاره ها

 

شب که می رسد از کناره ها

گریه می کنم با ستاره ها

وای اگر شبی ز آستین جان

بر نیاورم دست چاره ها

همچو خامشان بسته ام زبان

حرف من بخوان از اشاره ها

ما ز اسب و اصل افتاده ایم

ما پیاده ایم ای سواره ها

ای لهیب غم آتشم مزن

خرمنم مسوز از شراره ها

 

 

 

... همایون شجریان همسایه ی پدرش، محمدرضا شجریان است ... بر بام موسیقی ایرانی.

 


   1       2       3       4       5       ...       11    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 167382


Powered by BlogSky.com


عناوین آخرین یادداشت ها